نازنين وجودمان!
صميما نه ترين دليل مباهاتمان!
اي حضورت همه صبح سراسر عشق تماما خوبي!
امشب شب بها نه ي زيباي با تو بودن است. امشب شب دوباره ي
سرايش چشمهاي زلال توست نازنينم كه نجابت عشق و زلالي صبح
در آن بها نه ي غزلهاي بي پرواست. امشب شب آغاز سبز تو در اين
پاييزان برگ ريز است.
امشب شب آغاز تو و ابتداي دوباره ي ماست . شب جشن اقاقيها
شب آسماني نگاه نجيبا نه ي توست. تو آنقدر دوست داشتني مايي كه
بدون تو نمي شود عشق را به رشته ي تحرير در آورد و توانايي را
قلم زد.آنقدر برايمان عزيزي كه بدون تو حتي لحظه اي نفس. آنقدر
مایه ی مباهاتي كه مي شود با تو تا هميشه ي اين روزهاي خسته سر
بلند از هر آزموني حتي به آسمان فخر فروخت . تو عزيز دل دچارمایی
وما به وجود نازنينت با تمام وجودمان مي باليم .
آسماني ترين بها نه ي دل بي قرار ما !
خورشيد را برابر روي ماهت مي نشانم تا از تو درس صبوري و فهم
بيشمار را بياموزد و در كنار تو توانايي را دوباره و بهتر بفهمد و بداند
حتي ميتوان خورشيد نبود اما هر صبح با آغاز خود آسمان را براي
تداومي آبي تر و بهتر فرا خواند . تو افتخار دلهاي مبتلاي مايي .
باعث فخر روح بي تابمان . آغاز تو را ارج مي نهيم كه تو يعني تداوم
گلهاي سرخ آنسوي باغ مهربانی
که تو يعني بارش دوباره ي اميد بر روح خسته از تكرارمان.
كه تو يعني ابتداي عشق .
سر آغاز محبت .
يعني دل كوچك اما دريايي .
يعني فهم و شعور بيشمار .
يعني درك آيينه هاي صميمي.
يعني بها نه ي قشنگ بارش عشق.
آسما ني ترين ترجمان غزل!
تو را به اندازه ي آفرينش تمام نسترن ها تو را به وسعت تمام واژه
هاي عاشقا نه تو را تا بي نهايت تمام عشقهاي بي دريغ و آسماني
دوست داريم و شب ميلاد خجسته و مباركت را در ضيافتي از نور و
آيينه به جشن مي نشينم و دوباره سپاسگزار خدايي خواهيم بود كه تو
را براي تداوم بودنمان بالنده و سبز به ما ارزاني نمود كه تو يعني بها
نه ي قشنگ و بي بها نه ي تمام بها نه هاي خوب و دوست داشتني.
قله ي سر بلند وجودمان!
تولدت مبارك و سبز .
براي دختري از جنس غزل
ماه من !
تولدت مبارك
دختر روياهاي آبي ما!
ناز خاتون غزل!
اي همه خوب!
اي همه ناب !
به تو عاشقا نه سلام مي گويیم . به خدايي كه تو را در شا عرا نه ترين ساعت ممكن آفريد. به فرشتگاني كه تو را بي بها نه سرودند . به مادري كه آسماني ترين دليل خلقت تو بود . به چشمهاي تو اين نجيبا نه ترين بها نه ي بودنمان سلام ميگويیم . به لبخند بي بها نه ات كه بها نه ي ناز غزلهايمان شده است .
تو آمده اي تا خدا را بهتر بفهميم .
تو آمده اي تا به اعجاز عشق زيبا تر ايمان آوريم .
تو آمده اي تا دليل بودنمان باشي و حادثه ي شاعر شدنمان .
تو همان بهترين فرصت شعري . همان ناگهان ترين حادثه ي غزل كه خود عاشقا نه ترين غزل خدا در دفتر وجودمان بوده و هستي . به تو و به خدايي كه تو را به دلهاي زلال ما هديه نمود سلام مي گوييم و سپاسگزار اين همه لطف بي شائبه ي حضرتش هستيم. باش تا در كنار تو سبز بمانيم .
باش تا لبخند تو همچنان مهربا نا نه بر دلهاي بي حوصله مان ببارد و روح خسته ي ما عطر خدا بگيرد . باش تا دستهاي تو پناه اين همه بي پناهي ما باشد كه تو معجزه ي بي مثال عشقي و وديعه ي بي نظير ملكوت .
بگذار كنار تو بباليم و به داشتنت بنازيم . حضور تو يعني ترنم عشق . يعني وجود محبت . يعني تكلم صبح . حضور تو يعني تداوم آسمان . يعني عطر باران . يعني بي بها نه ترين بها نه براي نفس . حضور تو يعني اينكه ما باز هم صميما نه تر از هميشه بسرائيم كه:
امشب دلم را مي برد حال و هواي اين غزل
من باز عاشق مي شوم از ماجراي اين غزل
چشمان تو يك حادثه است لبخند تو يك اتفاق
اين شاه بيت شعر من حالا سواي اين غزل
من تكه اي از روح تو تو قسمتي از بودنم
نيلوفرا نه با هميم هر دو براي اين غزل
گفتي كه مي خواهم تو را حتي اگر بي حوصله
ديدم نگاهت آشناست اي من فداي اين غزل
من عابر باراني آن كوچه هاي آشنا
خاتون تنهاي مني درد آشناي اين غزل
اي تكيه گاه خستگي! اي سايه سار مهربان!
امشب براي من بمان تا انتهاي اين غزل
خوب خوب خوب من !
بمان و سبز باش تا به بودنت بمانيم و سبز باشيم و من اين باراني ترين مرد كوچه هاي آشنايي تمام بودنم را آسوده خاطر از هميشه به دستهاي مهربان توبسپارم و برايش بسرايم كه :
امشب دوباره دست غزل مي سپارمت
هرگزمباد لحظه اي تنها گذارمت
ماه مني ومثل خدايان ستودني
بيهوده نيست اين همه من دوست دارمت
جايي كه چشم آينه ها خيس خاطره است
هرگزعجيب نيست كه من هم ببارمت
وقتي كه در حوالي تو پرسه مي زنم
خود را كنار چشم تو جا مي گذارمت
هر صبح من به ميمنت روي ماه تو
خورشيد را براي تماشا بيارمت
اي با تمام آينه ها مهربانترين!
حتما براي قلب خودم بر مي دارمت
بي شك تو را براي غزل آفريده اند
من هم دوباره دست غزل مي سپارمت
ناز خاتون گلم!
آغاز اين مقال به نام تو بود پس رخصتي ده تا پايان آن را به نام پريزاد ي به آخر رسانم كه آغاز بودنم شده است . پس به پاس تمام مهربانيهاي غزال ناز غزلهايم كلامم را اينگونه به نام نامي سبزش به آخر مي رسانم هر چند كه باورم اين است پايان سخن پايان من است شما انتها نداريد .
آيينه شد در گير چشمان غزل خيزت
اي من فداي آن غزالان غزل ريزت
قونيه و بلخ و بخارا را نمي خواهد
اين دل كه شد روزي دچار شمس تبريزت
محتاج تنها يك اشاره تا بيا ويزم
من در نگاه گرم و روياي دل آويزت
حتي براي لحظه اي بر من ببار اي سبز
بر اين كوير خسته ي گرم غم انگيزت
يك شب گذشت از كوچه ي مهتابي عشقت
مردي كه شد باراني لبخند گل ريزت
اي هم قبيله با غزل!هنگا مه اي بر پاست
در شعر شيرين من از چشم شكر ريزت
:به همتای بی همتای قلب دچارم
دوست دارم لحظه لحظه با تو بودن را . كنار تو شا نه به شانه قدم زدن تا گل سرخ را. با تو كوچه هاي بي قراري را دويدن و به خيابان خاطره رسيدن را .
دوست دارم كنار تو در بارش يكريز غزل رفتن و دست در دست هم در تب يك هيجان تازه تر سوختن را.
دوست دارم اينكه نگاهم كني و بگويي دوستت دارم و نگاهت كنم و بگويم بلايت به جانم.
دوست دارم با تو بودن و چراغ قرمز محابا را بي محابا رد شدن .
دوست دارم با تو قدم زدن در حوالي ميدان هميشه ازدحام سعادت را .
دوست دارم با تو تعارف يك ليوان شربت را در ظهر عطش وفهميدن اينكه طعم لبانت شيرين تر از هر شربتي است.
دوست دارم با تو من اين عاشقي ها را عزيز.
دلم ميخواهد باز هم با تو از روي همان جوي سادگي بپرم و تو ناگهان ...... و من دستهاي خواهشم را به سمت سبز ترين سمت خدا بگشايم و تو را بغل كنم.
دوست دارم براي تو و به خاطر زيارت ضريح نگاهت از خودم رها شوم و منتظرت بمانم آنقدر كه تو دير شوي اما زود برسي و تو آنقدر دور شوي كه اتفاق آمدنت ناگهان و نزديك گردد زيرا تو آنقدر عاشقي كه من كنار تو از هر عشقي بي نيازم كه تو اينگونه اي و بيش از اينهايي خاتون گلم . تو فرا تر از همه ي اما و اگرهايي عسل بانوي نازم.
دوست دارم آنقدر به انتظارت بمانم كه زير پاي تبدار من اقاقي برويد و كنار دستهاي التهابم شقايق بخواند و در تب بوسه اي از لبانت بر لبم تاول عشق زند .
دوست دارم با تو تا هميشه صدابزنم دربست تا خود خدا . دربست تا سادگي دلهاي زلال . دربست تا انتهاي كوچه ي ناز خوشبختي .و تو لبخند بزني و من در هيجان با شكوه دل بي قرارم دست از پا نشناخته باز هم برايت از خودم بگويم و تنهائيم كه با تو ديگر نفسي در سينه اش نمانده كه تو پناه بي پناهيهاي مني ناز گل من.
دوست دارم با تو دير رسيدن و بزرگراههاي بي بها نه را بها نه كردن و گم شدن حتي براي دقيقه اي ميان آن هم جريان را.
دوست دارم اينكه سر روي سينه ام بگذاري و من باز هم با تمام بودنم برايت بسرايم كه نازنين يار دلنوازم!
وقتي نسيم چشم تو در كوچه باغ من وزيد
خورشيد هم شرمنده شد از آفتابي كه دميد
باريدن چشمان تو يك اتفاق ناز بود
رويا تر از هر حادثه صادق تر از صبح سپيد
تنها خداوند غزل وقت نماز واژه ها!
با دستهاي سبز تو بايد كه حنما سيب چيد
وقتي براي ديدنت آيينه ها صف مي كشند
دل هم به پاي چشم تو تا آسمانها پر كشيد
اي رستخيز ناگهان اي ناگهان تر از غزل!
چشم تو را بايد سرود ناز تو را بايد كشيد
آيينه را نوشيده ام من سيب را فهميده ام
آري كه با تو مي شود عطر خدا را هم شنيد
:براي نازنين تر از جانم
از كوچه ي سنجاقكها مي گذشتيم دست در دست هم وشانه به شانه ي باران.با دلي لبريز عطر غزل وبا واژه هايي از جنس احساس. توتمام من بودي ومن نهايت تو.تو آرزوي من بودي و من خواهش تو. گذشتيم وخوب ميدانستم كه آمده اي تا براي دلم باشي و بخاطر روح عاشقم.خوب مي دانستم كه تو همان بشارت صبحي براي يلداي قلبم وبا تو تا سپيده خواهم رفت و صبح را لحظه لحظه ايمان خواهم آورد. آري تو..........
آمدي مهربانتر از خورشيد
در دلم عطر صبح پاشيدي
روح من تشنه ي حضور تو بود
ناگهان مثل عشق باريدي
اي تو آن آشنا ترين با من
د رهمين روزهاي تبعيدي
من هنوزاز اهالي غزلم
با همان واژه ها كه بوئيدي
آمدي و به پاي چشم تو ريخت
چشمهايي كه روزي بوسيدي
ورسيديم به هم .در همان لحظه اي كه ميداني .با همان شوق كودكا نه ي محض. با همان خواهش لطيف قشنگ. با همان روح تا ابد عاشق. ميدانستيم كه من وتو از تبار زلاليم.از نسل آبادي هاي صداقت . از قبيله ي آيينه وشان دچار . از اهالي حرفهاي ساده و بي ريا . خنده هاي بي بها نه و خوب . من و تو كه نه ما خوب ميدانستيم كه از جنس هميم و عمري براي هم و اينگونه بود كه حرفهايمان عطر احساس ميداد وكلاممان رايحه ي خوش آسمان و چه خوش شاعرا نه و آرام براي هم بوديم در كوچه باغ باران و من باز هم به توگفتم...........
چه عطر خوبي به من دست مي دهد وقتي
كه نام چشم تو را
مي برد دلم هر صبح
و من به حادثه ي آن نگاه شاعر تر.
هميشه
بارش ارديبهشتيت بانو
هواي شعر مرا تازه ميكند از عشق
و واژه هاي مرا هم
زلال چون باران
و باز به قول چشمانت
هميشه حق با توست
چرا كه بوي غزل مي دهد تماشايت.
نگاهم كردي وبرمن باريد .همان لبخندناز غزل آلود .همان نگاه ناب ترانه ساز .همان حس مبهم خوب.نگاهم كردي و ديدم كه چقدر تشنه ي توام.تشنه ي باريدنت .باليدنت .روييدنت .ايستاديم.اين بار در خيابان ديدار .در لحظه هاي ازدحام هيچ در هيچ اما ما همه بوديم...همه ....ميان آن همه همهمه.نگاهت كردم وتودور از هر آنچه بود خنديدي وگفتي دوستت دارم و اين بار نوبت من بود تا برايت از دلي بگويم كه ماههاي فراوان دچار توبود و در هر اتفاق ديداربيشتروبيشتر دين و دل باخته ي سلسله ي موي عبير آلود ت مي شد.ومرد بارانيت بي بها نه ترازهميشه ي اين عشق برايت خواند.....
عشق با تو بارش ترا نه هاست
اتفاق ناب عاشقا نه هاست
وقتي ناگهان ترين غزل تويي
عشق هم بها نه ي بها نه هاست
شعر بي غروب چشمهاي تو
ريزش لطيف شاعرا نه هاست
صبح من! بيا مرا طلوع كن
بارش تو صبح صادقا نه هاست
نام سبزت ابتداي زندگيست
خنده ي تو رويش جوا نه هاست
لحظه اي كنار شعر من بمان
عشق با تو بارش ترا نه هاست
رفتيم تا خاطره ي خوش اولين بوسه.رفتيم تا لذت پنهاني اولين لمس دستهاي هيجان . تا آغوش گرم احساس.رفتيم تاگفتن براي هميشه با توام .مال تو و اين يعني اولين ركعت عشق و اين يعني ابتداي غزل.و اين يعني همان كه تومي داني و من.رفتيم تا حوالي گل سرخ. تا لرزيدن شانه هاي اركيده ي سپيد.تا درك بهتر تپيدن دلهاي عاشق. رفتيم تا همان موعد ي كه ميداني و تمام حرف من اين بود :چشمهايت چقدر روياست .واينگونه بود كه باز هم باراني تر از هرروزه ي اين عشق تب آلود برايت زمزمه كردم كه:
تورا مي سرايم
و آن چشمهايي
كه روزي مرا با غزل آشنا كرد
كنار دل من قدم زد
به روح من آيينه بخشيد
و با من صميما نه تر از خودم شد.
چنان شد كه مي گويمش عشق
زلال
و صريح
و تب آلود
و آنقدر صادق
كه مي خوانمش صبح.
نگاه تو رنگين كمان تماشاست
محل وقوع قناري
و زيبا ترين بارش مهربان ترانه.
من اما
هنوزم همان شاعر خيس و باراني چهار راه رسيدن
كه تا اتفاق تو افتاد
دل از خواب سي ساله بيدار شد.
:براي عاشقا نه ترين غزال ناز غزلم
از قبيله ي صبح هستي و از تبار زلال. از نسل هماناني كه عشق مي نوشند و آسمان را عاشقا نه مي سرايند . آمده بودي تا اردبيهشت سبز ترين برگ دفتر حياتمان باشد و سي و يكمين روز آن اوج پرواز مان تا مرز رويا .
اي تو همان اتفاق خوبتر براي روزهاي اين همه خسته!
اي تو همان تكرار ناپذير ترين تكرار قصه ي قشنگ عاشقي!
اي تو همان سرنوشت ناز سرشته شده با خلق و خوي من!
حال و بعد از گذشت چندين و چند ماه از آن روز هر وقت كه به آن ماجراي لطيف و آن لحظه ي بشكوه مي انديشم دلم عاشقا نه غنج ميرود و تمام ترا نه هام يكباره دلتنگت مي شوند و تمام احساسم هوايي كه بيايي و دستي به سر و روي دل شيشه ايم بكشي و باز هم برايم از نيلوفرا نه ترين دقايق آن روز بگويي.
از آن خلسه ي ناب .
از آن وقوع قشنگ .
از آن موسم سبز .
كه بيايي و بگويي كه هنوزم دوستم داري و مرا همراه دقايقت ميداني وشريك لحظه هايت . كه بيايي و برايم از عاشقا نه ترين غزل دفتر سرنوشتمان بگويي و مرا تا آبي ترين سمت خدا ببري.
آري كه آمده بودي تا برايم از دلي دلتنگ بگويي و روح خسته ي مرا با سر انگشت مسيحايي و افسونگر خويش مهمان اهورايي ترين ضرباهنگ هستي نمايي و تا ملكوت عشق ببري. آمده بودي تا به من بياموزي كه چگونه مي شود عاشق شد و دچار زيست و بي بها نه دل سپرد و با بها نه بود و ماند . آري گل من! تو آمده بودي تا برايم از صبح بخواني و من بعد از مدتها در چنين شبي بيايم و يادت بياورم كه من و توآن روز سبز ترين خواب خدا را تعبير نموده و به ابديت پيوستيم و حال دوباره و مبتلا تر از هميشه برايت بسرايم كه:
هنوز آن روز يادت هست؟
همان روزي كه آبي تر سروديم آسمانش را
و عاشق تر نوشتيم نام آن را در كتاب خاطرات خيس دلهامان؟
همان ارديبهشتي لحظه ي پرواز
در آن صبحي كه اما دست تو نيلوفرانه
با تن تبدار من همسايه مي گرديد
و من با شانه هاي گرم احساس تو هم پيمان
و ما در اضطراب و ازدحام چهار راه ناز خوشبختي
دچار فرصت ديدار.
هنوز آن روز يادت هست؟
كه باراني ترين بودم
و تو ارديبهشتي بانوي ناب غزلهايم
و ما رفتيم تا آن خلوت جادويي موعود
و ما رفتيم تا تفسير آن مرغان رويايي
به نام عشق.
هنوز آن روز يادت هست؟
غزل بر روحمان باريد
و هر دو خيس خيس از ريزش آن صبح آيينه
در آن ساعت كه بي تابانه تاب آورد دلهامان
غروب لحظه ي تلخ جدايي را.
هنوز آن روز يادت هست؟....
تعبير عاشقا نه ي درياست چشم تو
زيرا كه التهاب تماشاست چشم تو
آدم فريب سيب تو را خورد بي گمان
وقتي دليل بي گناهي حواست چشم تو
مي بارد از نگاه تو هر لحظه يك غزل
زيبا ترين تغزل روياست چشم تو
جان مي دهد به اين تن بي جان شعر من
آري كه ازتبار مسيحاست چشم تو
شرقي ترين بها نه ي شب زنده داريم!
آغاز عاشقا نه ي فرداست چشم تو
وقتي كوير حرفي ندارد به جز سراب
تعبير عاشقا نه ي درياست چشم تو
غزل مي ريخت از چشمت از آن روياي باراني
دل من باز مجنون تر از آن ليلاي باراني
تو آن شرجي ترين حسي كه روزي بر تنم باريد
در آن يلداي هر روزه در آن شبهاي باراني
شب مردادي يادت هست؟من و تو كوچه ي مهتاب
سرت بر شانه ي من بود من تنهاي باراني؟
كنار چشمهاي تو تمام من قدم ميزد
مسيحاي دلم بودي و او ترساي باراني
من و موج نگاه تو و كم كم اتفاق افتاد
دلم را چشمهايت برد همان زيباي باراني
تو مثل سيب تكامل
رسيده مي آيي
و من
شبيه سرخي خواهش
پر از نياز توام.
بيا و لحظه اي از عشق
آسمانم باش
كه در كنار تو
پرواز را بنوشم من.
هميشه عطر خدا ميدهد تماشايت
و رنگ ناب غزل مي شود دلم
با تو
در آن دقايق نيلوفري كه باز مي آيي.
من هستم و دوباره دلی بی قرار تو
این کوچه های خسته ی چشم انتظار تو
منظومه ی بلند غزل های ناز من!
خورشید هم ستاره شود در مدار تو
زیبا ترین تغزل بارانی منی
می بالد عاشقا نه غزل در بهار تو
عطری نجیب می وزد از واژه های من
هرگز نبوده این همه شعرم دچار تو
بخشیدم عاشقا نه دلم را به چشمهات
باشد که بی بها نه شود در کنار تو
جایی که عشق نیز دچار تو می شود
از من عجیب نیست شوم بی قرار تو
چه بي بها نه دلش را دلم به چشم تو بخشيد
دلي كه سر به هوا بود و پيش چشم تو لغزيد
چه عاشقا نه خودش را به پاي چشم تو انداخت
و شاعرا نه تر از آن به روي چشم تو خنديد
تمام دار و ندار دلم تو هستي و عشقت
دلي كه طعم غزل را فقط زچشم تو فهميد
در اين كوير هميشه ميان اين همه پاييز
فقط به ياد تو گل داد فقط زچشم تو باليد
بهشت مي چكد از آن دو آهوا نه ي مستت
و گويي عطر خدا هم از آن دو چشم تو باريد
نگاه گرم تو بود و دلي دچار تماشا
كه ناگهان غزل را به ناز چشم تو بخشيد

براي تويي كه فقط تويي . مني وجود ندارد كه بگويم از من براي تو. پس براي تو كه هر چه هست تويي.
براي تو و به پاي چشمانت _ اين بي دريغ ترين آيه هاي باراني عشق_
نوبت عاشقي ديگري است تا باز هم برايت بگويم كه دلم چقدر قدر چشمهاي تو را مي داند. همان چشمهايي كه تمام دنياي من هستند و من در بارش رنگين كماني آن همه نجيب عاشقا نه هر صبح آغاز ميگردم و بي بها نه هر روز ادامه مي یابم و شاعرا نه هر شب به مشاعره ي آن همه آهو مي پردازم.
دل من آنقدر با چشمهاي تو رفيق است كه هر بار نام آنها با غزلم مي بارد دچار تر ميگردد و وااااااي اگر نگويم كه تو كجايي و داد بر من كه اگر نشاني از معشوقش به او ندهم . دل من از همان ابتدا دچار تو بود و درگير چشمهايي كه مرا دين و دل باخته ميكردند .حكايت غريبي است حكايت من و اين دل بسامان شده ام كه در اين قمار آخر تمام دار و ندارش را به پاي چشمهايي ريخته است كه از نجابت رشك ملك هستند و از پرهيز غبطه ي لاهوتيان مست و دل از دست داده ي حضرت صبح و در عين حال حالش به گونه اي است كه شاعر در تمجيدش فرمود:
خنك آن قمار بازي كه بباخت هر چه بودش
بنماند هيچش الا هوس قمار ديگر
و باز هم نوبتي ديگر مي جويد تا در كنار تو مشق دوباره ي عشق نمايد و تمرين بهتر دوستت دارم و همين دل كوچه بازاري يك لا قبا با تو چه لافي ميزند از عشق و چه مي نازد به اينكه دوستش داري و اور ا مينوازي و در هواي چشمهاي تو چه سري مي سايد بر عرش كه ببينيد خداوندگار مهربانيم را كه چگونه مي خواهدم و چقدر هواي مرا دارد .
آري همين دل كولي وش پشت كوهي حالا بيا و ببين چه دفتر و دستكي بهم زده است كه حتي مرا هم تحويل نمي گيرد و هر وقت سر وقتش ميروم مي گويد وقت ندارم. مي گويم حتي به اندازه ي نفس؟! ميگويد نه. مي گويم پس كي؟ نگاهم مي كند وبا خنده مي گويد: شايد وقتي ديگر.
دل من آنقدر مبتلاي توست كه هر روز از چشمه سار چشمهاي زلال تو كه گويي بهشت مي چكد از آن وضو ميسازد و بر سجاده اي از تمنا و به سمت گل سرخ و به امامت حضرت عشق نماز وحدت وجود ميخواند و آني ميشود كه ميگويند يك روح در دو بدن . هماني كه خيلي ها نمي فهمند و تنها لافش را ميزنند و ميگويند اگر نباشد چه ميكني؟!! هماناني كه كودكا نه دل به هوس مي بازند و نام عشق بر آن مي نهند و نمي دانند كه :
عشق آينه ي بلند نوراست
شهوت زحساب عشق دور است
هماناني كه باور ندارند تو يعني نفس. يعني آغاز . يعني عين پرواز . ايمان ندارند كه مجنون چرا گفت مي ترسم اينكه اگر رگم را بزنيد نيشتر را بر رگ ليلي زنيد.
ترسم اي فصاد اگر فصدم كني
نيشتر را بر رگ ليلي زني
اي قله ي بلند دور!
پرواز ترين اوج غزل!
رويا ترين فصل ترا نه!
دل من به تو مي بالد . به تو مي نازد . از تو سبز مي شود و در هواي تو آبي . دل من رنگين كمان لبخند تو را به عالمي نميدهد و عطر نگاهت را با بهشتي ترين رايحه سودا نميكند . اين دل سودا زده ي شاعر پيشه ي من بيت بيت چشمان تو را مي سرايد و آنقدر زلال مي شود كه مي توان خدا را در عمق نگاهش حس كرد و بر پوست سپيد صبح دست كشيد و آفتاب را گرم و تپنده نوشيد .
دل من با تو فقط ميل تماشا دارد
او کنار تو فقط اين همه رويا دارد
لحظه اي با تو براي دل من دنيايي است
تو كه باشي دل من اين همه معنا دارد
************************************
دوباره مي سرايمت تو را كه شاعرا نه اي
بها نه مي كند دلم تو را كه بي بها نه اي
هميشه چشمهاي تو دليل شعرهاي من
ميان اين همه غزل فقط تو عاشقانه اي
خدا تو را نيافريد مگر براي قلب من
كه از تبار صبحي و زلال صادقا نه اي
بخند خنده هاي تو بها نه ي ترا نه هاست
دليل هر سكوتي و شروع هر ترا نه اي
تو ضربدر دل مني و حاصل شما غزل
هميشه جذر تو منم تويي كه بي كرا نه اي
نهاد بي گزاره اي اگر چه بي خبر ولي
رسيدي و براي من هميشه جاودا نه اي
******************************************
جايي كنار چشم تو سامان گرفته ام
من مدتي است از نفست جان گرفته ام
نيلوفرا نه بر تن تبدار من وزيد
چشمي كه از نجابتش ايمان گرفته ام
دستور تازه چيست بگو در زبان عشق
زيرا كه امتحان قلب خود آسان گرفته ام
خاكم به زير پاي تو هر لحظه هر نفس
من هم به قول خواجه بندگي آن گرفته ام (1)
از مروه ي غزل به صفاي تو آمدم
در سعي چشمهاي تو باران گرفته ام
بر من نگير خرده كه اين عين عاشقي است
چون ذره در هواي تو من جان گرفته ام
1 -
شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد
بنده ی طلعت آن باش که آنی دارد
(حافظ)

برای تو که دلیل نفسهامی تا به همیشه
شايد روزي كه سنت والنتاين در آخرين لحظه هاي عمر سبز خويش بعد از بدعت عاشقا نه اش براي دختر دلخواه خود جمله ي معروف Love from your valentineرا نوشت هرگز نميدانست كه سالها بعد به ياد او و پل زدن دلهاي مشتاق به يكديگر كه به همتش رقم خورده بود روزي را در مغرب زمين به نام و ياد او روز عشاق مينامند و بعد تمام اين زمين خاكي روزي را به يادگار از او روز دلدادگي و دل سپردگي مي خوانند و همگان به عشق دعوت خواهند شد. هر چند كه ما ايرانيان از آنچنان قدمتي برخورداريم كه درست سه روز بعد از والنتاين غربيان آن هم نه در سه قرن پس از ميلاد كه در بيست قرن قبل از ميلاد مسيح در آئين اهورايي خود روز ي را موسوم به روز عشق و يا به همان نام سپندارمذگان
و يا اسفندارمذگان داشته و داريم كه جشن زمين و گراميداشت عشق مينامندش و در آن روز به نكو داشت معشوق مي پرداختند و در تقويم شمسي ما برابر با 29 بهمن ماه مي باشد. با اين همه اين اتفاق خوشايندي است كه روزي را روز عشق بناميم و به نكو داشت قبله گاه هستي خويش بپردازيم و او را چون جان شيرين گرامي داريم هر چند كه به قول گرامي يار دلنوازم هر روز ما روز عشق و بزرگداشت اين تنها بها نه ي هستي است.
و اما مجال خوبي است براي گفتن دوباره از عشق كه هر چند آن را عاقبت انديش نمي دانند اما در اينكه امر خوش عاقبتي است هيچكس شك نداشته و ندارد .پس با كسب اجازه از خاتون نه ديگر تنهاي خودم كه تنها خاتون قلب و روح و احساسم ميخواهم تا فرصتي دوباره به مرد باراني خويش عطا كند تا باز هم واژه هايم را به عطر دل انگيز نام مباركش زينتي دوباره بسته و صحن و سراي دل را در مقدم وجود نازنينش دوباره تازه تر نمايم.
ليلاي گلم!
هستي دلپذيرم!
عشق بهترين و خدا گونه ام!
راز رازقي دشتهاي نازم !
آغاز دل نشين پروازم!
شايد اگر لئوناردو داوينچي مي دانست كه طرح لبخند تو آنچنان دل انگيز است كه ابتداي عاشقا نه ترين ترا نه هاي مرد كوچه باغهاي باراني عشق خواهد بود هرگز به لبخند موناليزاي خود نمي نازيد و آنرا بر بوم خيال خود رقم نميزد .
شايد اگر مارگرت ميچل ميدانست كدامين بانوي دلربا و شوق انگيزشرقي دل بر باد رفته ي مرا برده و صاحب هميشگي آن شده است هرگز به اسكارلت اوهاراي خود اين همه نمي باليد و آنرا اينقدر گرامي نميداشت .
اگر بزرگ علوي خودمان اين نويسنده ي بزرگ معاصر باور داشت كه چشمهاي تو چقدر بي كرا نه اند و زلال شايد هرگز داستان چشمهايش را قلم نميزد و آنرا به رشته ي تحرير در نمي آورد چرا كه :
جايي كه عقاب پر بريزد
از پشه ي لاغري چه خيزد.........
بارها گفتمت و تو لبخند زدي و گفتي رضا جان......
بارها گفتمت كه چشمهاي تو زيبا ترين اتفاق شاعرا نه ي محالي است كه در زندگي من ممكن شده اند . بارها گفتمت كه قبل از نوشيدن چشمانت تنها چيزي كه مرا تا مرز رويا ميبرد پرواز كبوتران در جاري آبي و دلنواز آسمان بود اما بعد از فهميدن چشمهايت كه آيينه در آيينه زلالند و تماشا ديگر هيچ كبوتري مرا تا فراسوي بودن خود نمي برد جز هواي دلپذير چشمانت . بارها گفتمت كه لبخندتو بارش مهربانا نه ي خدايان بر زمين است . جاري بي نظير مهرباني در كوير دلهاست . خنده هاي تو شكرين اتفاق عشق است و حرفهايت همه از جنس صادقا نه ي صبح صادق.بارها برايت خواندم كه تو بي بها نه تريني و بها نه ي قشنگ همه ي بها نه ها . بارها برايت سرودم كه تو از تبار ديگري . از قبيله اي بهتر . از مردمان دشتهاي بي نيازي . از نژاد انسانهاي تكامل . از رستنگاه آب وآيينه و نور . و تو هر بار مرا نواختي و گفتي رضا جان من و اين همه ؟!! و من كه بار ها گفتمت تو بيشتر از آني هستي كه ميخوانمت كه مي سرايمت كه مينوازمت كه ميدانمت . شايد اگر والنتاين ميدانست كه روزي در آنسوي ديگر مردي با تمام احساسش به زني از جنس بلور ميگويد كه رضاي تو بيشتراز اينها به معجزه ي جادويي اين جمله ي آسمانيش ايمان مي آورد كه وقتي به ليلاي بهترينم ميگويم رضاي تو چقدر از جنس پروا نه مي شوم و بر گرد شمع وجود نازنينش در تمناي شعله ور شدن مي سوزم.
سرخ ترين گل باغ آرزوهام!
ليلا جانم!
از تو مي شود سخن گفت اما هرگز نميتوان تو را دانست . از تو مي شود حرف زد اما هرگز نميتوان تو را فهميد . تو آنقدر بي نهايتي كه نهايت من در برابرت چونان قطره در تعامل درياست . تو آنقدر مهرباني كه محبت خرد و ناچيز ما در تقابل آن همه نمي از يمي است و بسيار اندك . تو آنقدر زلالي كه عقل در مصاف فهم تو عاجزانه در پي كار خويش ميرود و آن چه بر زبان الكن و ناتوان نظاره گران روي خوبت ميماند اين است و بس:
فتبارك الله احسن الخالقين.
روز عشاق را به تو مهربانترينم تبريك و شاد باش عرض ميكنم و بي بها نه تر از هميشه و عاشقا نه تر از گذشته ميگويم كه به وجود نازنينت مي بالم و به داشتنت سر بر آسمان مي سايم وبا تمام بودنم دوستت دارم وبا تمام وجودم مي پرستمت که يگا نه خداوندگار روح و قلب و احساس باراني منی تا به ابد.
سبز باشي و باقي كه بودنت بها نه ي بودن من است و نفسهات راز ماندگاري قلبم و نگاهت دليل تداوم روحم و وجود آسمانيت پاسخ دل دچار من.
... و حال من و تودر آغازي ديگريم. در روياي پروازي بهتر. از ثري تا به ثرياي وجودمان . از خاك تا به افلاك احساسمان . از بلخ خستگيها تا قونيه ي دلبستگيها . فرصت ديگري براي دل دچار من و چشمهاي زلال توست تا باز هم با هم عشقبازي دوباره اي را بنوشند و دلبرانه در آغوش هم تا سرخ ترين اتفاق باغهاي ترانه سفر كنند .در اين مهلت ناز در اين ماجراي خوب و در اين رخصت دوباره ي آب وآيينه و گل ميخواستم رودكي وار عطر جوي موليان را هديه اي كمترين به پيشگاه شاه ساماني قلبم نمايم تا سفري نيز به بخاراي واژه هاي تبدار و منتظرم نمايند و باز هم از سر ملاطفت دستي به زلف عنبر آساي غزلم بكشند و تسلي خاطري دوباره باشند براي دل مبتلايم اما ديدم نه ... كه هزاران شاه ساماني بايد موزه به پاي نكرده در ركاب دلبرانه ي دلبر طنازم سر تعظيم فرود آورند وكمر خدمت دوتا نمايند تا ناز نگاه آسمانيش شايد عطر بهشت را براي دمي هم كه شده نصيبشان سازد.
خواستم عنصري وار چكامه اي را در مدحت سلطان محموديه ي قلبم در ضيافت شراب و شمع و شيريني هديه آورم و دل را به گرفتن صله اي گرانسنگ از آن نازنين يار دلنواز خوش دارم كه با زديدم دلبر دلربا و گل سرخ هميشه بهار من كجا و محمود كجا كه هزاران محمود بايد ايازوار در خدمت نازنين همتاي بي همتاي من مراتب بندگي به جا آورند تا حتي براي دمي هم كه شده سلطان بي بديل قلب و روح و احساسم به آنان بار دهد تا به حضورش شرفياب گردند
خواستم فرخي وار با كاروان حله اي تنيده زدل و بافته زجان تمام دار و ندارم را كه به قول سلمان هراتيمان مشتي ترا نه است به داغگاه شاه بي نظير عشقم هديه آورم و داغ مهر او را در داغگاه عشقش براي هميشه چون نشاني از چشمان آسمانيش بر قلب تب آلودم بنشانم اما ديدم هزاران سلطان عشق بايد داغ يار دل انگيزم را به رسم ادب بر دل مشتاقشان بنگارند و بندگيش را به جاي آورند.
خواستم مولوي وار از بلخ روزمرگيهاي تا قونيه ي تازه شدنها و با تو بودنها پر كشم و در شمس ابدي روي زيباي تو مجذوب نام مبارك و چشمان زلالت گردم و غزل غزل ترا نه را در سماع مستانه ي نگاهت دست افشان و پاي كوبان عاشقا نه بسرايم اما ديدم شمس الشموس من آفتابي ترين سهم آسمان از
از بودن خويش است و شمس الحق تبريزي هنوز كه هنوز است بايد در مكتب دلاويزي او سالها ي سال زانوي تلمذ به زمين زند و چله نشين نگاه آسماني يار من باشد تا به ابتداي الفباي عشق و دلدادگي رسد و در محضر آسمانيش درس چگونه عاشق شدن را بیاموزد.
خيام نيشابوري يادم آمد.خواستم از شراب صبحگاهان نيشابوريش نوشيده و در بزم دل انگيز چشمانت سپيده را به دركي بهتر نشينم اما ديدم مستي جانفزاي چشمان تو هزاران هزار شراب سحرگاهان نيشابور را بنده وار آزاد مي سازد و دست هيچ رباعي سرا راياراي به زلف سمن ساي غزل چشمهاي تو رسيدن نبوده و نيست.
حافظ به يادم آمد و شراب ترس محتسب خورده اش
.سعدي را در نظر گرفتم و معشوق زميني و دست يافتنيش را.
صائب را ديدم كه تا خال هندوي يار رفته و دسته خالي برگشته است .
عطار را ديدم كه سيمرغ وار تا مرز يقين رفته اما باز هم در خم يك كوچه از معرفتت مانده است .
نظامي را به نظاره نشستم كه در درك آغازين بيت نگاهت مجنون صفت دين و دل باخته ي سلسله مويت شده و دستار از سر بر گرفته كوچه هاي گنجه را به پاي سر درمينوردد و .........
با اين همه فهميدم كه نه ...... اين همه ي تو و واقعيت قشنگ بودنت و تفسير زيباي نگاهت و تعبير دل نواز عشق نازنينت و شرح مشروح قلب دچار من نبوده و نيست .
بي نظير من !
سر آمد غزلم!
سلسله جنبان قلبم!
فرمانرواي روحم!
تو همه ي اينها كه گفتم هستي اما اين همه ي تو نيست . پس همان بهتر ديدم كه موري بمانم در ساحت سليماني تو و تمام داشته هايم را كه حكم پيشكشي كمترين است تقديم آستان آسمانيت نمايم و تو با نيم نگاهي به اين كمترينت مرا نيز در خيل سوختگان مقربت به شمار آوري كه در اين حضرت بشكوه بنده ي تو بضاعت نياورده الا امید. و آخرالامر اینکه در این فرصت نکو و در این زمان نیلوفری چه میتوان بر زبان ناتوان خود جاری ساخت جز عرض ارادتی و بیان اینکه:
خاتون زيباي غزل! معناي صبر و انتظار!
بانوي ناب لحظه ها! رويا تر از فصل بهار!
اي آسما ني واژه ي مشق دل انگيز خدا
تعبير ناز رازقي! آيينه ي بي ادعا!
تكرار چشمت آسمان زيبا تر از هر كهكشان
تقدير خوب قلب من! اي بي كران تا بي كران
بگذار تا من بگذرم از كوچه باغ چشم تو
از آن فراوان نجيب از چلچراغ چشم تو
بگذار تا گردي شوم بر دامنت اي نازنين
در كوچه هاي عاشقي اين كمترينت را ببين
من تشنه ي چشم توام دست دلم راهم بگير
بي تو به پايان مي رسم در سايه سار اين كوير
سهم نجيب و ناز من! در اين شب خاكستري
رويا ترين پرواز من اي نيمه ي نيلوفري
اي در عبارت بهترين در هر غزل موزون ترين
اركيده ي احساس من ليلاي اين مجنون ترين!
من بودم و اين واژه ها اين واژه هاي نا اميد
اين شعر هاي بي رديف اين قافيه هاي سپيد
من بودم و يك آسمان دلتنگي و دلواپسي
من بودم و اين كوچه ها اين لحظه هاي بي كسي
آهسته بر روحم وزيد آن چشمهاي ناب تو
آرام عاشق شد دلم چون آينه بي تاب تو
بردي و بردم از تو دل لبخند تو آغاز من
چشمان من دنياي تو چشمان تو پرواز من
اي تو تمام حاصل اين قلب عاشق پيشه ام!
رويا تر از باران و گل ! اوج من و انديشه ام!
اكنون من و آيینه ها با تو به سامان مي رسيم
كافر ترين باشيم اگر با تو به ايمان مي رسيم
********************************************
مرا به حادثه ي چشم خويش مهمان كن
به شاعرا نه ترين اتفاق روياها
به صادقا نه ترین لحظه اي كه ميداني
شروع روشن اميد صبح فرداها
بخند خنده ي تو بارش لطيف خداست
كه واژه هاي من از عطر ناب تو لبريز
بيا ادامه بده دستهاي زرد مرا
بهار مي وزد از سمت تو در اين پاييز
تمام آينه ها را به چشم تو بخشيد
دلي كه دار و ندارش فقط نگاه تو بود
زمن ربودي وبردي دلي كه دلخوشيش
هميشه ديدن هر روز روي ماه تو بود
و حال با غزلم اين زلال تر از صبح
ضريح چشم تو را عاشقا نه مي بوئيم
هميشه زائر باراني نگاه توايم
و ذكر نام تو را بي بها نه مي گوئيم

زندگی بهانه میخواهد و چه بهانه ای قشنگتر از تو!
به او بگویید: دوستش دارم به او که با جادوی کلامش زیباترین لغات را شناختم.
به او که دلش به زلالی باران است و به پاکی شبنم.
به او که برای من مینویسد
به او بگویید :دوستش دارم
به او که مرا از این سرزمین خاکی به سرزمین شعرو وترانه وغزل برد
به او که چشمهایم را به دنیایی زیبا باز کرد
به او بگویید: دوستش دارم
به او که لحن کلامش را میفهمم
به او که عمق نگاهش را میشناسم
به او بگویید: دوستش دارم
به او که گل همیشه بهار من است
به اوکه تنها و قشنگترین بهانه ی بودنم
و زیباترین حادثه ی زندگی من است
به او که برای من شروعی دوباره بود به اوکه زیباتر از بهارو با شکوهتر از عشق است به او بگویید :دوستش دارم
به او که دستانش تا همیشه بوی مهربانی میدهد و کلامش تا همیشه بوی صداقت.

سلام حضرت عشق! تولدت مبارک عزیزم
سبدی از ارکیده و یاس سپید همانند دل مهربانت پیشکش حضورت که بهترینی .
برات مثل همیشه بهترینها رو از خدا ارزو دارم .پاینده باشی و سبز
بانوی اردیبهشتیت _لیلا